
. . . و فرمود در جواب آن عاشق كه آئينه شو جمال پري طلعتان طلب - جارو كن خانه قلبت پس ميهمان طلب !
اگر خانه قلب تو هنوز به عادات غلط خويش قير اندود شده و زنگار هاي دورن تو را از رسيدن به حرم يار دور نگه داشته بدان وقت را بايد غيمت بشماري ! نه سلطان كه فرمانرواي كشور دلهاي شيعيان جهان حضرت علي ابن موسي الرضا سفرهخويش را گسترده تا شايد ما دور ماندگان حرم عشق طعام عشقي برگيريم و به سوي او در حركت باشيم . فرصت خوبي براي جبران بدي هاست .
بشنو از موسي كاظم اين روايت را گفت **** زائر قبر رضا در عرش زوار خداست
طوف قبرش كن كه در محشر مقام زائرش **** فوق زوار حسين ابن علي در كربلاست

. . . شمع در حال سو سو زدن است . . . باید پروانه شد و پیله را درید! برای سوختن وقت کم است!!

راز دوری دنیا از کسانی که در پی اش هستند و فرار مادیات از چنگال تشنه کامان دارائیهای پوشالی ، شاید زیر پا گذاردن ارزش آدمیت و پرداختن به پستیها و خفتها باشد . تا آنجا که اگر انسان قدر شأن و منزلت خویش نداند ! دنیا خطاب به او می گوید : خود را در برابر من ناچیز و خار نمودی پس پی من باش تا دولتت بدمد که هرگز نخواهد شد !
و این طبیعت دنیاست و کافی است تو خود را به آن بیارایی و دیگر اوست که زمامدار تو خواهد شد . حیف از آن وجود نازنین و آسمانی ات که خریدار آن خداست و تو با این غفلت از آن فاصله گرفتی . همه چیز به دنبال تو می آمد اگر تو به دنبال خدا می شدی !!!
يکي از فرزندان
به گزارش رجانیوز، فرزند آیت الله بهجت با اشاره به همزمانی روزهای پایانی عمر پدر بزرگوار خود با سفر رهبر انقلاب به استان کردستان، در بیان حالت روحی ایشان، به نگرانی اين مرجع تقليد براي سلامتي رهبري اشاره کرد.
ايشان
پیش از این نیز بارها اخبار مختلف و متفاوتی از ابراز علاقه این مرجع عارف پیشه نسبت به ولی امر مسلمین جهان در جمع خواص و نزدیکان معظم له مطرح بوده است، چنانکه برخی از پیش بینی رهبری آیت الله خامنه ای سال ها پیش از رهبری ایشان توسط این مرجع بزرگ فقید خبر داده اند.

ما خيل بندگانيم ما را تو ميشناسي هر چند بيزبانيم، ما را تو ميشناسي
ويرانهئيم و در دل گنجي ز راز داريم با آنكه بينشانيم، ما را تو ميشناسي
با هر كسي نگوئيم راز خموشي خويش بيگانه با كسانيم ما را تو ميشناسي
آئينهايم و هر چند لب بستهايم از خلق بس رازها كه دانيم ما را تو ميشناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را فارغ از اين و آنيم ما را تو ميشناسي
از ظن خويش هر كس، از ما فسانهها گفت چون ناي بيزبانيم ا را تو ميشناسي
در ما صفاي طفلي، نفسر د از هياهو گلزار بي خزانيم ما را تو ميشناسي
آئينهسان برابر گوئيم هر چه گوئيم يكرو و يك زبانيم ما را تو ميشناسي
خطّ نگه نويسد حال درون ما را در چشم خود نهانيم ما را تو ميشناسي
لب بسته چون حكيمان، سر خوش چو كودكانيم هم پير و هم جوانيم ما را تو ميشناسي
با دُرد و صاف گيتي، گه سرخوش است گه غم ما دُرد غم كشانيم ما را تو ميشناسي
از وادي خموشي راهي به نيكروزي است ما روز به، از آنيم ما را تو ميشناسي
كس راز غير، از ما نشنيد بس «امينيم» بهر كسان امانيم ما را تو ميشناسي

... نفسهای انسان گامهایی است که به سوی مرگ بر می دارد . حضرت علی علیه السلام سخنانی از این دست که همین همه مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند . مرگ آگاهی کیفیت حضور اولیاء خدا را در دنیا بیان می دارد ، تا آنجا که هر که مقرب تر است مرگ آگاه تر است . و بر این قیاس باید چنین گفت که حضور علی علیه السلام در عالم عین مرگ آگاهی است . مرگ آگاهی یعنی آنکه انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را در پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد . مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنا بر این شنیدن این سخنان برایشان دشوار است . اما حقیقت آن است که زندگی انسان با مرگ در آمیخته است و بقائش با فنا . پیش از ما میلیارها نفر بر کره زمین زیسته اند و پس از ما نیز ! اگر مولا علی علیه السلام می فرماید : والله ابن ابیطالب با مرگ انسی آنچنان دارد که طفلی به پستان مادرش این انس که مولای ما از آن سخن می گوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است . طلب مرگ است . طلب مرگ نه همچون پایانی بر زندگی ! مرگ پایان زندگی نیست . مرگ آغاز حیاتی دیگر است . حیاتی که دیگر با فنا و مرگ درآمیخته نیست . حیاتی بی مرگ و مطلق . زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد . عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در میان این دو عدم فرصت زیستن دارد. زندگی دنیا با مرگ در امیخته است . روشنایی هایش با تاریکی ، شادی هایش با رنج ، خنده هایش با گریه ، پیروزیهایش با شکست ، زیبایی هایش با زشتی ، جوانیش با پیری و بالاخره وجودش با عدم . حقیقت این عالم فناست و انسان را نه برای فنا که برای بقا آفریده اند . دعوت مرگ را به گوش بگیرید ، پیش از آنکه مرگ شما را فرا خواند . و همه این سخنان از سر مرگ آگاهی است و راستش لذت زندگی مرگ آگاهانه را جز اولیاء خدا کس نمی داند . این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند . تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رائج به این سخنان پشت کنیم و بگوئیم تا کجا از مرگ می گوئید ؟ کمی هم در وصف زندگی بسرائید؟ دلبستن در دنیا دلبستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است این علیست که چنین می فرماید . هم او که راههای آسمان را بهتر از راههای زمین می شناسد . سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی ای که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است . منتها غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ به سراب شادیهای آمیخته با غصه دلخوش کنند . بگذار چنین باشد . اما اگر اولیاء خدا در جستجوی فناء فی الله هستند ، بقاء حقیقی را طلب کرده اند . بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد . به سخن حضرت علی علیه السلام گوش بسپارید : دلهاتان را از دنیا بیرون کنید پیش از آنکه بندهاتان را از آن بیرون برند.
شهید سید مرتضی آوینی

سلام به بالاترین چیزی که پائین ترین ها رو می بینه و هواشونو داره . خدایی که یکی یه دونس و مثل خودش رو برا خودش نداره . خدایی که گره می ندازه به کار های کسایی که اونو از یاد بردن ، تا اینکه برگردن . آخه فقط خودش بلده بازش کنه !
نمی دونم چه طور شد که عشق کردم این نامه رو برا خودش بنویسم ! شاید اول می خواستم برا تو بنویسم ولی نوک قلمِ دیجیتالی برگشت و هیبتِ خودش منو گرفت .
داشتم می گفتم که هر کی یه جور دنبال گم شدشه ! همون به دست نیامده ای که کلید باغ آرامش به دستشه! تعجب از آدمهای بدون گواهینامه که تو جاده زندگی سوار مرکبهای بدون ترمز و بدون بیمه می شن و سر اولین پیچ گردنه عمر همه چیز تموم می شه ! و می گن نمی شه ! کو؟ کجاست ؟ نیست ! نگرد ! و بعد با کب کبه و دب دبه می گن راهمون درسته و به هیچ کس غلط کردن نیومده ! اگه راست می گن چرا هر چه بالاتر می رن ، انگار پائین تر میان ؟ این چه بالایه که پائین از اون بهتره ؟ و مدام توی چنگلاخ زندگی غرور آمیزشون سرود ناشکری و نامرادی رو سر می دن ! چرا تارهای سیمی موسیقی لطیف و نرم گیتار فقط اضطراب رو بیشتر می کنه ؟ چرا آب تشنگی تابستون گرم رو تسکین نمی ده ؟ چرا اسب چموش شهوت هر چی می تازه سراسیمه تر می شه ؟ . . .
می گن نفس مثل اژدها می مونه و اصلا نمی میره . خوب ها رو بد و بد ها رو خوب می کنه . مثل اونیکه از خرش خسته شده بود و رفت خر رو فروخت و بعد از ظهرش همونو که رنگش کرده بودن با قیمت بالاتری خرید، همه چیز رو برا ما رنگ می کنه . شیطونم براش بنگاه داری می کنه و آدمای مستعجر بدبخت بدون سرمایه دنیا هم می شن مشتریای دست و پا چلفتیش . بعد که گولش زدن می شینن یه گوشه و هر هر می خندن ! آخ خدا اون روز رو نیاره که آدم آزگار نفس چموشش بشه .
خدایا فکر می کنم اینقدر دو رو ورم خالی شده که دستمو بگیری ! اصلا یادم نمی ره محبتهای بی شمارت ! داشتم با خودم می گفتم همه ی داده هات رو بریزم توی یه کفته ترازو و نداده هات رو هم بریزم تو کفه دیگه! هر طرف سنگین شد بعد دربارت قضاوت کنم ! اولین داده رسیدم به چشمام و دیدم سنگینیش رو همه ی نداده ها هم نمی تونن تحمل کنن ! وای من چقدر بی چم و رو هستم !!!!
خدایا شنیدم از رگ گردن به من نزدیک تری ولی من تو رو از خودم دور کردم ! شنیدم همیشه پشت در قلبم منتظر ورود می مونی ؟ آخه من همه رو دعوت می کنم . دنبالشون می رم. پول خرجشون می کنم . التماسشون می کنم ولی نمی یان ! ولی تو با اون همه بزرگی و وقار از من خواستی تو رو تو قلبم جا بدم . راستی خدا من به چه دردت می خورم . خسته نشدی اینقدر گفتی بیا بیا بیا بیا بیا . . . و من نیومدم . ول کن برو . آخه تو چه نیازی به من داری ؟ اصلا نه تو ، مخلوقاتتم به من نیاز ندارن . مثلا ماهی چه نیازی به من داره . نه من ، همه آدمها . اگه همه آدمها بمیرن چه ضرری به ماهی ها می رسه ؟ هیچ ...!
خدایا چه کنم ! هر چه فکر می کنم تو با من آخر رفیق بازی بودی ! یادت اون روز تو اون جریان بدی که برام پیش اومد ، نامردی کردم ، به تو جرأت کردم و شوریدم ، تو رو پیش ملائکه سکه ی یه پولت کردم و باعث شادی شیطان (دشمنت) شدم ! ولی تو جوابشو با خوبی دادی و اصلا به روم نیاوردی و آبروم رو پیش خودم هم نبردی ! تازه گفتی ناامیدی از بخشش بزرگترین گناهه! چرا دست از سرم برنمی داری که تو درد خودم بمیرم . بابا تو انقدر مشتری خوب داری ! می گی نه ؟ چی ؟ بلند تر بگو ؟ سلیمان ؟ مورچه ؟ ران ملخ ؟ ؟؟ آها فهمیدم ! درسته ! آخه وقتی حیوانات برای سلیمان تحفه می بردن مورچه هم کشان کشان ران ملخی رو برد گفتن تو چرا اومدی ؟ گنده گنده هاش هدیه آوردن . مورچه دلش شکست گفت من همین وسعم می رسید و سلیمان از او به احسن وجهه پذیرفت . ولی خدایا من همون ران ملخ رو هم ندارم ؟ چی ؟ مفهوم نیست ؟ نفهمیدم ؟ دارم؟ کدام ؟ آها . . . هومون یه قطره اشک . . . یا اون یه ذره امیدی که تو دلم باقیه .
واقعا تو رفاقت آخرشی !!!!!!!!
آ خدا !
می گن به عزت و جلالت قسم خوردی حاجت اونی رو می دی که از همه جا دستش کوتاه شده ! می گن دستای اونی رو می گیری که دستاش از همه جا بریده! و شنیدم که وقتی موسی رفیق فابریکت تو رو به نام های گوناگون صدا زد (مثل ای خدای پیامبران ! ای خدای مومنان ! ای خدای پاکان ! ای خدای صدیقان ! و . . .) یک بار جواب لبیک گفتی . ولی وقتی تو رو با عنوان ای خدای گنهکاران صدا زد سه مرتبه فرمودی لبیک لبیک لبیک ؟ این دیگه چه نوعشه ؟ و در جواب فرمودی : چون گنه کار هیچ چیز و هیچ کسی را ندارد که نزد من بیاورد . . . !!! و در جای دیگه فرمودی من خریدار اشک گنکارانم ! و گفتی به اشک نیمه شب جوان گنهکار به ملائه آسمان مباهات می کنم . وای دارم دیوانه می شم . تو با اون همه عظمت و من با این همه کوچیکی و هیچی بودن ؟؟؟؟!!!!!!! بابا تو دیگه کی هستی ؟
خدایا بسه دیگه می خوام نامه ی امشبمو تمام کنم ! ولی قبل اینکه تموم کنم می خوام علی الحساب یه چکی بکشم از حساب جاری بانک بزرگ باری تعالی به حساب خودت در وجه هر کی که خودشو مثل من مریض محبتت می بینه ! تو رو به خودت قسم نگی تو حساب نداری ؟ آبرومم نبری ! هر چند چکات تضمینین !!!!
((الا به ذکر الله تطمئن القلوب))